تبليغاتX
::. سوخته دل .::

 

سوخته دل

: درباره وبلاگ

 

روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی
در درونم هياهو می کرد
مشت بر دیوارها میکوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه میپیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر میخاست
لیک درمن تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خاست
مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهو ها
در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر میشد
ورطه تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام
می گذشت از مرز دنیا ها
باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک ‚ شب میعاد
زان اطاق سکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دستهای من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان میوه های نور
یکدیگر را سیر میکردیم
با بهار باغهای دور
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام آرام
میگذشت از مرز دنیا ها
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم ؟
بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او اید
عاقبت روزی به دیدارم


 

: منوي اصلي

 

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
 

 

: نوشته هاي پيشين

 

اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

 

: پيوندها

 

غروب تنهايي/امين
از عهدمن تا وفاي تو/وفا
صابر
يلداي عاشق /محمد
اشكان_سحر
شهرزاد اولين و آخرين عشق شهرام / شهرام
جرم:عاشق شدن /حسام
گيتار خسته ي من /فهيمه
وحيد
موج بزن دريا باش /نارسيس
نسرين
قصه ي برگ و باد
باتو ولي تنها/ مژده
پسر زمستون/آرش
هيچكس خانه/پرفسور
شب نيلوفري/گمشده
جمال يار
ساناز
البرز/اكبري
هرچي كه به ذهنم ميرسه/ذهن زيبا
خداهمين نزديكي هاست/حسين
وقتي خداعشق را آفريد /ماري
نوشيدن يه چاي داغ/حميد
اسكادران عشق/احسان
NOGHTE-SAR-KHAT/ندا
اينجاست سرزميني سوزان از قلب يخزده ام/علي
عكسستان/بهنام
عاشقانه
ترانه باران
امروز كه محتاج توام جاي تو ام جاي تو خاليست/فرناز
عشق هاي فراموش شده
حرفهاي عاشقانه
تنهايي دختري تنها
عشق سوخته
عشق/فاطيما
ترانه هاي جديد/سالار
زيـبـاتــريــن و خوشکل ترین والپيپرها براي دسکــتـاپ
عشق#عکس#جوک /ادريس
زنده باد خودم/نيوشا
شير نسكافه/مهرداد
پرنيان دل/نويد
ميثم
سرنوشت رو بايد از سر نوشت/حسين
.:: قالب سازان ::.

 

: موسيقي

 


 

:لوگوي دوستان

 

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب هاي وبلاگ با قالب سازان

 
 
افسوس...

سلام

ميخواستم اين پست يه خرده از خودم بگم ولي الان حال و حوصله ندارم بازم ميخوام دق دلم و با شعر خالي كنم

فقط ميگم اگه اين روزا زياد بهتون سر نميزنم به خاطر كنكوره خيلي سرم شلوغه برام دعا كنين

خيلي دلتنگم تنهام نذارين

اگه اين پست طولاني شد ببخشيد چون چند وقتي ديگه نميتونم بيام

ازتموم دوستاي خوبم ممنونم..........................................................................!!

عاشق نشدي وگرنه مي فهميدي

                                                                پاييز بهاريست كه عاشق شده است

كبوتر عجول

در كشتزار زيبايي دوكبوتر باهم زندگي ميكردند آنها به تازگي همخانه شده بودنددر ماه هاي بهار كه بارندگي زياد بوديك روز كبوتر ماده گفت:

_عزيزم اين لانه خيلي رطوبت داره بهتره جاي بهتري رو پيدا كنيم

اما كبوتر نر كه لانه ي بزرگشان را دوست داشت گفت:

_كمي صبر داشته باش تابستان در پيش است هميشه كه اينقدر باران نمي بارد

كبوتر ماده قبول كرد

آنها هروز دانه هاي زيادي به لانه مي آوردند كمي از آن را مي خوردند و كمي هم انبار ميكردند بعد از مدتي انبار آنها پر شد از دانه هاي برنج نم دارو تازه و آنها خوشحال بودند كه زمستان راحتي را در پيش دارند

يك روز كبوتر ماده مريض شد و مجبور شد چند روزي در لانه بماندكبوتر نر به صحرا مي رفت و براي جفتش دانه مي آورد تا اينكه پاييز از راه رسيدو بارندگي شروع شد و آنها به ياد انبار خود افتادند و به انبار سر زدند دانه ها بر اثر گرماي تابستان كاملا خشك شده و كوچكتر شده بود

كبوتر نر وقتي ديد انبار مثل قبل پر نيست جفت خود را ملامت كرد و گفت:

_بي فكري و شكم پرستي تو را ببين مگر ما اين دانه ها را براي زمستان جمع نكرده بوديم كه گرسنه نمانيم آنوقت تو در اين چند روزي كه در لانه بودي نيمي از دانه ها خوردي؟؟؟؟؟؟؟؟؟زمستان و سرما و يخبندان را فراموش كردي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

كبوتر ماده ناراحت گفت:

_به من تهمت نزن  شايد لانه سوراخ شده باشد شايد كسي دانه ها را برده شايد...

كبوتر نر عصباني گفت :

_بسه بسه حالا براي من فلسفه بافي ميكني... خودخواه... لازم نيست منو نصيحت كني من اين حرفا سرم نميشه

كبوتر ماده ناراحت از لانه بيرون رفت تا دانه پيدا كند از قضا در در صحرا در دام صيادي افتادو ديگر عاقبتش معلوم نشد

كبوتر نر كه به نظر خودش متوجه خيانت و دروغگويي جفتش شده بود به خود مي باليدو خوشحال بود

زمستان از راه رسيد پاييز حسابي باران باريده بود و دانه ها دوباره نم كشيده و پف كردند و انبار لبريز شده بود

آنوقت بود كه كبوتر نر فهميد چه اشتباه بزرگي مرتكب شده اما پشيماني ديگر سودي نداشت...

افسوس كه افسوس ندارد ثمري

 

از تو مي پرسم دوست

   چه خبر از دل من؟

       كه تو بهتر داني كه چه كردي با من...

                       

                        تو شكيبا بي شكيبم كردي

بنگر آنقدر غريبم كردي

كه شبي از شب ها

من غريبانه ترين شعر زمين را گفتم

            

 باز هم مي گويي

        انتظارم روزي مي ستاند پايان؟

                               باز هم مي گويي

                   جاي پاي اميد مژده ي پاياني نيك باشد شايد؟

               بازهم مي گويي كه همين ها بايد

  باز هم مي گويي كه نباشد هيچ حرف از براي گفتن

                 و نباشد هيچ جا از براي رفتن

 

انجمادم را باز متهم مي سازي؟

     مجمر صبر دل تا لبالب پر شد

            اين تلاطم آخر سر به طغيان بگذاشت

 

وركودم از خروشم پرسيد:

تو چرا مدت هاست هيچ پيدايت نيست؟

نه مگر روزي تو به نبردم بودي؟

ومن از تو

     از تو مي پرسم

         از تو اي دغدغه ساز

            از تو اي شورافكن

                         تو چه كردي با من؟

                                                        تو چه كردي با من؟

 

اي هميشگي ترين عشق
در حضور حضرت تو
اي که مي سوزم سراپا
تا ابد در حسرت تو

به تو نامه مي نويسم
نامه اي نوشته بر باد
که به اسم تو رسيدم
قلمم به گريه افتاد



                                                          خداحافظ...

 

| #| نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 توسط ؟  |   |  ارسال به دوستان

 

 
هرچه بود گذشت...

بهاربود                                                            

 عشق بود                                                 

تو بودي و اميد                               

بهار رفت                                                           

تو رفتي                                               

عشق رفت و هرچه بود گذشت         

 

 

مردي بود بسيار متمكن و پولدار. مرد به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند. پيشكار رفت و تمام كارگراني را كه در ميدان جمع شده بودند اجير كرد و آوردو آنها در باغ مشغول كار شدند . كارگراني كه انروز در ميدان نبودند اين خبر را شنيدند كم كم انها هم آمدند آنروز تا شب هر كارگري كه اين خبر را ميشنيد خود را به باغ ميرساند. شب مرد تمام كارگران را جمع كرد تا دستمزد آنها را بدهد ، او به تمام كارگران دست مزد يكساني داد ، كارگراني كه از صبح مشغول كار شده بودند اعتراض كردند و گفتند: اين بي انصافي است . چه مي كنيد اقا؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينها غروب از راه رسيدند و چند ساعتي بيشتر كار نكردند بعضي ها هم كه تازه از راه رسيدند و هنوز چند دقيقه بيشتر كار نكرده اندمرد خنديد و به آنها گفت : به ديگران كاري نداشته باشه مگر دستمزدي كه گرفته ايد كم است؟ كار گران گفتند : نه آنچه را كه شما به ما پرداخت كرده ايد بيشتر از دستمزد معمولي مانيز بوده ولي اين انصاف نيست كه آنان كه دير رسيدند همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم. مرد گفت: من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم من اگر چند برابر اين را نيز بپردازم چيزي از دارايي من كم نميشود . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد شما بيشتر از توقعتان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد، من براي كار آنها به آنها دستمزد نداده ام بلكه داده ام چون براي بخشيدن بسيار دارم من از سر بي نيازي مي بخشم

مسيح گفت:

بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند. بعضي ها هم مثل كساني كه دم غروب از راه رسيدند دير به خود مي آيند اما همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند

خداوند استحقاق بنده را نگاه نمي كند بلكه به دارايي و غناي خويش مي نگرد غناي ذات الهي نيز جز بهشت نيست

 

 

از درد به هر جا كه نشستيم وطن شد

وز گريه به هر سو كه گذشتيم چمن شد

جان دگرم بخش كه آن جان كه تو دادي

چندان ز غمت خاك به سر ريخت كه تن شد

پيراهني از تار وفا دوخته بودم

چون تاب جفاي تو نياورد كفن شد

هرسنگ كه بر سينه زدم نقش تو بگرفت

آن هم صنمي بهر پرستيدن من شد

 

| #| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 توسط ؟  |   |  ارسال به دوستان

 

 
اما...

حالا خودم برایت می نویسم

یادم نرفته است!
گفتی : پیش از غروب  بادبادکها برخواهم گشت!
گفتی: طلسم  تنهای  تو را،
با وِردی از اُراد  آسمان خواهم شکست!
ولی باز نگشتی
و ابر  بی باران این بغضهای پیاپی با من ماند!
تکرار  تلخ  ترانه ها با من ماند!
بی مرزی  این همه انتظار با من ماند!
بی تو،
من ماندم و الهه ی شعری که می گویند
شعر تمام شاعران را انشاء می کند!
هر شب می آید
چشمان  منتظرم را خیس  گریه می کند
و می رود!
امشب، اما
در  اتاق را بسته ام!
تمام پنجره ها را بسته ام!
حتي گوشهایم را به پنبه پوشانده ام،
تا صدای هیچ ساحره ای را نشنوم!
بگذار الهه ی شعر،
به سروقت  شاعران دیگر  این دشت برود!
 می خواهم خودم برایت بنویسم!
می بینی؟
دیگر کارم به جوانب  جنون رسیده است!
می ترسم وقتی که - گوش  شیطان کر! -
از این هجرت  بی حدود برگردی،
دیگر نه شعری مانده باشد،
نه شاعری!
کم کم یاد گرفته ام به جای تو فکر کنم،
به جای تو دلواپس شوم،
حتي به جای تو بترسم!
چون همیشه کنار  منی!
کنارمی، اما...
صد داد از این «اما»..............................!


 

 

| #| نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386 توسط ؟  |   |  ارسال به دوستان

 

 
قسمت!!!!!!!!!!!

   

            عهد من باتو در اين راه شكيبايي بود

            ليك برده اس فراقت زدلم حوصله را

        باز كن آسمان را به رويم                                                      

            چشمهايت نهايت ندارد                                              

 چند خورشيد بايد بسوزم؟                                

خنده هاي تو قيمت ندارد                

سرنوشت مرا كوليان هم پيش بيني نكردندوگفتند          

سرنوشت عجيبيست اما.............                    

عشق كاري به قسمت ندارد                       

خواستي تا نگويم كه اين زخم قدمتي دارد اندازه ي عشق    

           خواستي تا بگويم عــــــــزيزم دردهـــــــــــايم حقيقت ندارد     

زخم هاي مرا زيرو رو كن                                                    

نام تو حك شده در وجودم                                                   

گونه هاي تو را پاك كردند             

دستهايـــم كه قوت ندارد            

                              قلــــــب آيينه هارا نلرزان رود لبخندهارا نخشكان           

                       خنده هاييكه هرگز به سيل گريه هاي تو عادت ندارد           

ميرسد مرگ آرام آرام پشت پرچين اين خواب رنگی             

كي؟؟؟؟؟؟؟؟؟                                                       

كجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟                             

من نميدانم آخر ناگهان است و ساعت ندارد                 

خنده ي تو برايم عزيز است                                                 

چشمهاي تو قرمز نباشد                                         

گرچه سخت است دور از تو بودن                       

اين زمستان مروت ندارد     

ميروم تا بهــاري دوباره دستــــهاي مرا پس بگــــــــــيري         

مهربانم ببخش اين غزل را وقت تنگ است و فرصت ندارد       

                     ندارد           

قسمت                  

به                                   

كاري                                         

           عشق                                    

                    الا اي آهوي وحشي كجايي

                    مرا باتوست چندين آشنايي

                     دوتنهاودوسرگردان دو بي كس

                     دو دامت در كمين از پيش و از پس

                     بيا تا حال يكديگر بدانيم

                    مراد هم بجوييم ار توانيم

                   مگر خضر مبارك پي تواند

                   كه اين تنها به آن تنها رساند

 

 

 

| #| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 توسط ؟  |   |  ارسال به دوستان

 

 
دلسوخته

                                                                                        

                 روي گلبرگ گلي خشكيده                           عطر دستان تو را مي بويم

                 عكس لــــبخند تورا پنهاني                           روي ديوار دلــــم مي كوبم

                 ذهن فيــــروزه اي ذهنم را                           ياد تو سخت پريشان كرده

                 كلـــــــــــبه دور اميدم را باز                          فكر هجــران تو ويران كرده

                 چيني نــــازك احساسم را                           عشــق تو نرم بهم بند زده

                 حس زيبـــا و قشنگي انگار                          قلــب من را به تو پيوند زده

                 بارش تند نفســــــــهايت را                          پنجره خوب به خاطـــر دارد

                 آسمان در غم تو گه گـاهي                          نااميــــــــدونگـران مي بارد 

                 بوته ي ياس سرك ميكشداز                         سرديوارو تو را ميـــــــخواند

                 برامـــــــــــيد عبثي مي پايد                         او خودش رنج مـــــرا ميداند

                 نفس باغچه تنگ است هنوز                         خون به رگهاي تنش خشكيده 

                 دزد بي معـــــــرفتي از خانه                         صندوق خاطـــره را دزديده

                 آينه مضطـــرب و پر تشويش                          از غمت ساكت وآرام شكست

                 شاپرك سوخته بال و غمگين                         بر لــب پنجره از پا نشست

                 مريم از پاكـي خود شرمزده                           رفت و از باغچه ها هجرت كرد

                 پونه از رنج جــــــدايي ناليد                            شكوه ها از سفر غربت كرد

                 غنچه ها يخ زده در فصلي سرد                      همه از سبز شدن سير شدن

                 لحظه ها باغم و اندوهي تلخ                         در غم دوري تو دير شدند

                 عاقبت مي شكند ميدانم                              بغض تلخي كه گلو گير شده

                 كوچه باغ غزلـم بي رونق                              خسته و ساكت و دلگير شده

                 همه از درد و غمم آگاهند                             توچرا بي خبري از رنجم

                 من همان عاشق دلسوخته ام                        بازهم با دل خود مي جنگم

                 گرچه پاييز شده اما تــو                                مثل يك خاطره سبزي در ياد

                 فرصتي نيست مرا چون برگي                        در هم آغوشي پاييزي باد......

 

                                                 

 

 

 

                                                    

روزي در مجلسي مردي اسكناسي را در دستش گرفت و روبه حاضرين گفت چه كسي مايل به داشتن اين اسكناس است دست حاضرين همه بالا رفت مرد اسكناس را مچاله كردو دوباره سوالش راپرسيد دوباره دست همه ي حاضرين در مجلس بالا رفت مرد اسكناس را روي زمين انداخت و با پايش را روي آن گذاشت و با كفشش آنرا روي زمين كشيد و دوباره آنرا برداشت و پرسيد هنوز كسي حاضر به داشتن اين اسكناس هست حضار نگاهي بهم انداختند و دستها يكي يكي بالا رفت مرد گفت همه ي ما انسانها اينگونه هستيم گاهي موقعيت هايي پيش مي آيد كه خرد ميشويم، مچاله مي شويم، ميشكنيم، زمين ميخوريم، خاكي ميشويم وفكر ميكنيم كه ديگر ارزشي نداريم  اما در همان حال هم كساني هستند كه با تمام وجود خواستار ما هستند و براي ما ارزش قائلند

 

| #| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 توسط ؟  |   |  ارسال به دوستان

 

 
غم

بگذار سر به سينه ي من تا بگويمت

اندوه چيست عشق كدام است غم كجاست

بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان

عمريست در هواي تو از آشيان جداست

 

به دلم ريخته بس برسر هم غم سر هم

دل مخوانيد ، خدا داده غم آباد مرا

 

بعد كشتن از دلم تيرت كشيدند اي دريغ

تا ابد من يادگاري داشتم ،  نگذاشتند

 

برمن در وصل بسته ميدارد دوست

دل را به عنا شكسته ميدارد دوست

زين پس من و دل شكستگي بردر او

چون دوست دل شكسته ميدارد دوست

 

به محشر وعده ديدار اگر دادي نمي رنجم

وصال چون تويي را صبر اين مقدار مي بايد

 

عشق بازي را ندانستم قماري مشكل است

تا نشستم رو بروي يار خود را باختم

فكر كردم برد بامن بود چون دل باختم

هيچ ميداني چه كردم؟ كار دل را ساختم

 

 

 

 

| #| نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385 توسط ؟  |   |  ارسال به دوستان

 

 
تنها گناه من!

اعتراف مي کنم که من گناهکارم...

گناه احساسم بود...

گناه دلم بود که هميشه دنبال يه محبت بود....

بي خبر ازاينکه محبت رنگ نداره که ديده بشه...

محبت به احساسه...

لمس کردني نيست...

اين آدمها هستند که روي محبت رنگ مي پاشن...

محبت :مثل الطاف خداوند به زمين...مثل احساس پرنده به پرواز...مثل احساس گل به خاک...

مثل احساس انسان به هوا...

                                             مثل احساس من به تو.

 

 

 

 

 

اجازه هست خيال کنم تا آخرش مال مني؟ خيال کنم دل منو با رفتنت نمي شکني ؟اجازه هست خيال کنم بازم مي آي مي بينمت ؟ با اون چشماي مهربون دوباره چشمک مي زني؟ طپش طپش با چشمکت غزل بگم براي تو با اتکا به عشق تو تو زندگي برم جلو؟

 

 

سلام

اين شعر حرف دل خيلياتونه

پيشنهاد ميكنم تا آخرش و بخونين

 

برو اي عشق ميازارم بيش

از تو بيزارم و از كرده ي خويش

من كجا اين همه رسواييها؟؟؟؟؟؟؟

دل ديوانه و شيدايي ها؟؟؟؟؟؟؟

من كجا اين همه اندوه كجا؟؟؟؟

غم سنگين چنان كوه كجا؟؟؟؟

شب طولاني و بيداري ها

تب سوزنده و بيماري ها

ديده ي شادي من كور نبود

خنده از روي لبم دور نبود

من پرستوي بهاران بودم

عالمي روح و دل و جان بودم

 تا تو اي عشق به دل جا كردي

سينه را خانه ي غمها كردي

سوختي بال و پرو جانم را

آرزوهاي فراوانم را

ميگريزم زتو اي افسونگر

دست بردار از اين دل ديگر

دل من خانه ي رسوايي نيست

غم من نيز تماشايي نيست

كودك مكتب تو جانم سوخت

آتشي بود كه ايمانم سوخت

عشق من گرم دل و جانش كرد

شعر من رخنه به ايمانش كرد

چشمم آموخت به او مستي را

پانهادن به سر هستي را

بافت با تار اميدم پودش

برد از ياد نبود و بودش

انچه از ديگر ياران نشنيد

از لب پرگهر من بشنيد

بوته ي خشك بياباني بود

غافل از عالم انساني بود

اشك شب گشتم و آبش دادم

سنبلش كردم و تابش دادم

آنچه در جان و دلم بود صفا

ريختم در دل و جانش زوفا

رشته ي مهر به پايش بستم

تا بگيرد ز محبت دستم

تا بتي ساختم از روي نياز

شد مرا مايه اميد دراز

رنگ اندوه به چشمانش بود

در محبت گرو  ش جانش بود

روز او بي رخ من روز نبود

به شبش شمع افروز نبود

قصه ميگفت ز بيماري دل

زغم هجرو گرفتاري دل

زانكه شب تا به سحر بيدار است

از پريشاني دل بيمار است

باورم شد كه گرفتار دل است

بسكه ميگفت كه بيمار دل است

عشق رويايي او خامم كرد

شورو ديوانگيش رامم كرد

پاي تا سر همه اميد شدم

شعله ور گشتم و خورشيد شدم

نرگس فتنه گرش دامم شد

عشق او منبع الهامم شد

پراز او بودم جادو بودم

يا نميدانم خود او بودم

نقش او بود همه اشعارم

خنده هايم، نگهم ، گفتارم

خوب چون ديد گرفتار دلم

آفتي شد پي آزار دلم

قصه ي عشق فراموشش شد

كر ز گفتار دلم گوشش شد

عهدو پيمان همه از يا ببرد

دفتر عشق مرا باد ببرد

رنگ اندوه ز چشمانش رفت

لطف و پاكي ز دل و جانش رفت

شد سرا پا همه تزوير و ريا

مرد در سينه ي او مهر و وفا

ديگر او مايه ي اميدم نيست

آرزوي دل نوميدم نيست

آه اي عشق زتو بيزارم

تا ابد از غم دل بيمارم

 

 

 

 

 

 

 

 

| #| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 توسط ؟  |   |  ارسال به دوستان

 

 
دیوانه!!!!!!!!!!!!

پندم از عشق مده گر شده ام ديوانه

 

 كرد ديوانه مرا آنكه تو را عاقل كرد

 

 

 

اي تو به ام شكسته از تو كجا گريزم

                            اي در دلم نشسته از تو كجا گريزم

اي نور هردو ديده بي تو چگونه بينم

                             وي گردنم ببسته از تو كجا گريزم

اي شش جهت زنورت آيينه ايست شش سو

                             وي روي تو خجسته از تو كجا گريزم

دل بود از تو خسته جان بود از تو رسته

                             جان نيز گشت خسته از تو كجا گريزم

گربندم اين بصررا ور بشكنم نظر را

                             از دل نه اي گسسته از تو كجا گريزم

 

 

 

شبي بي روي ماهت سر نكردم

حديث درد را از بر نكردم

غريبانه به روي شانه ي شب

دلم ميرفت و من باور نكردم

 

 

 

 

 

| #| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385 توسط ؟  |   |  ارسال به دوستان

 

 
صبرکن

به كجا ميروي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

صبركن!!!!!!!!!!!!!!!!!

        

    صبركن عشق زمين گير شود بعد برو

                                  

                يادل از ديدن تو سير شود بعد برو

                         

                            اي كبوتر به كجــــا؟ قدر دگر صبر بكن

                                                

                                          آسمان پاي پرت پير شود بعد برو

 

نازنينم

 

تو اگر گريه كني بغض من نيز ميشكند

                                            

        خنده كن عشق غم انگيز شود بعد برو

 

               یک نفر حسرت لبخند تورا میبارد

  

                     صبر كن گريه به زنجير شود بعد برو

 

                                خواب ديدي شبي از راه سوارت آمد

                                       

                      باش اي نازنين خواب تو تعبير شود بعد برو

                                                 اين دل ديوونه و رسواي من

بسته زنجيري به دست و پاي من

رنج عالم را كشيدم رو دوشم

واي از اين روز و از اين شب هاي من

هرچه كردم بي تو آرامش كنم

براميد مهر تو رامش كنم

عاقبت طفل دلم راضي نشد

غير خون ديده در جامش كنم

 

 

 

هرشب و هر سحر تورامن به دعا خواسته ام

تا به چه شيوه ها تورا من زخدا بخواستم

 

 

 

 

| #| نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 توسط ؟  |   |  ارسال به دوستان

 

 
یا ابوالفضل

آن سرو قامتي كه بهارش خزان نداشت

     ديگر چو شام پيش ز دشمن امان نداشت

             سقاي تشنه كام و سپهدار صف شكن

                    نام آوري كه عهد و وفا يش جهان ندا شت

                           دستش فتاد و به دندان گرفت مشك

                                      كردند آنچه طا قت گفتن زبان نداشت

 

 

 

 

 

در زمين كربلا مهرووفا آورده ام

    سعي را پايان رسانيدم صفا آورده ام

        محرم اعمال حج عمره را كردم تمام

             جمله ي قربانيان را در منا آورده ام

                  وادي عشق است و از بهر تقرب يافتن

                       هستي خود را در اين محنت سرا آورده ام

چشمات و ببند از ته دل صداش کن

مطمئن باش همین نزدیکی هاست

جوابتو داد؟

بخواه هرچی دلت میخواد ازش بخواه

بزرگتر از اونیه که بی جوابت بذاره.......................................................

 

 

 

| #| نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385 توسط ؟  |   |  ارسال به دوستان

 

 
عاشق صادق

                          آشفتــه دلان را هوس خواب نبـاشد          

                         شوري كه به درياست به مرداب نباشد

                          هرگــز مژه بر هم نزند عاشــق صادق       

                          آنـرا كه به دل عشق بود خواب نباشد

 

 

روز که فرياد زدي دوستت دارم ******* گفتم بلندتر نمي شنوم****** امروز که در گوشم گفتي ديگه دوستت 

                                   

                                     ندارم ******* گفتم آرام بگو بقيه مي شنوند

 

| #| نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385 توسط ؟  |   |  ارسال به دوستان

 

 
یاااااااااااااااااااااااااااااااارب

يارب ره عشق منزل ندارد                                                       اين بحرمواج ساحل ندارد

سلام

ميدوني داشتم به چي فكر ميكردم؟

حسابي بهم فشاراومده بود به اين فكر ميكردم تاكي براي چي بايد خودمون و درگير اين عشقاي زميني كنيم؟چرا بايد اون عشق بزرگ بالاي سرمون و يادمون بره؟چرا به جاي اينكه عاشق كسي باشيم كه فكر كردن بهش ، جز غم و دردسر نداره و فقط باعث ميشه داد و فغان و آه و واويلامون بالا بره عاشق كسي نباشيم كه هميشه حاضره ؟به محض اينكه صداش كنيم جواب ميده، تموم بودو نبودمون ازاونه ، مهمتراز همه عاشقمونه حتما الان ميگين ...برو بينيم باباااااااااااا ...بيشين سرجات تو كه لالايي بلدي چرا خوابت نميبره... براهمين اومدم اينجا كه از همفكريهاتون استفاده كنم هميشه فكر ميكنم خدا اگه ميخواست ما عاشق نباشيم عشق و تو دلامون نميذاشت حالا كه اين نعمت قشنگ و بهمون داده چرا درست ازش استفاده نكنيم( قابل ذكره هيچ ربطي به استفاده ي بهينه از گازوبرق وآب و تلفن و ساير نداره) نگين ما درست استفاده كرديم كه باورنميكنم چون تاحالا به هروبلاگي سرزدم همش از عشقاي زميني گفتن ....................

نظراتون برام خيلي مهمه

مرسي

 

 

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدايا

اي آن كه هركه رو به سوي تو كندچشم به او ميدوزي و به هركه دلش هواي توكند دل ميبندي و به سري كه سوداي تو داشته باشد سر ميكشي

اي كه بيدارانت را انيسي و به خواب رفتگانت را جليس ، اي كه به عاشقانت دل مجالست ميبخشي و به غافلانت پاي مراقبت و به گريزندگانت روي مراجعت.

دست و دل مرا گنجايشي بيشتري  ازميوه  درخت  معرفتت ده.

 

                                                                                                                         گزيده اي از مناجات المريدين از مناجات خمسه عشر

| #| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385 توسط ؟  |   |  ارسال به دوستان

 

 
بی وفااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اگر يار مرا ديدي به خلوت

        بگو اي بي وفا اي بي مروت

                گريبانم زدستت چاك چاك است

                         نخواهم دوخت تا روز قيامت

 

| #| نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385 توسط ؟  |   |  ارسال به دوستان

 

 
شمع
اي مرغ سحر عشق زپروانه بياموز
| #| نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385 توسط ؟  |   |  ارسال به دوستان

 

 
مجنون

زان روي كه چون زلف تو تيره است و پريشان

                                                 توداني و بس حال دگرگون شده ي من

خاكي شدم تا كِي قدم رنجه كني تو

                                                 باخاك ببيني تن هـامون شــده ي من

پرسيده ام اي ليلي من آن كه اي تو؟

                                                 گو آن تواي عاشق مجنون شده ي من

| #| نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385 توسط ؟  |   |  ارسال به دوستان

 

 
کنکورررررررررررررر
 

سلام

برعكس هميشه كه پرحرفم و صب تا شب فك ميزنم الان اصلا نميدونم چي بايد بگم؟

چـــــــــــــــــــــــي بگم؟؟...چي بـــــــــــــــــــــــــگم؟؟

درباره ي عشق...

نه بابا اينقدر اين روزا هرجا ميرم بحث عشق و عاشقيه اينجوري شدم

آهااااااااااااااااا

فهميدم!!!!!!

كنكوررررررررررررررر

نترسيد ،نلرزيد،آرامشتون و حفظ كنيد عزيزان ، كمربندهاتون و ببنديد و ................

اِوا اشتباه شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آره اندر احوالات كنكور

من يه بار تجربه اش كردم همچين غول بي شاخ و دمي هم نيس من امسال كنكور دادم به نظرم كه مثل آب خوردن بودقبول هم شدم منتها رشته اي كه قبول شده بودم و دوس نداشتم

امسال هم همچين بـي خيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال دارم سر ميكنم و منتظر معجزه ام ،شما از اين كارا نكنين يه وقت آخرو عاقبت نداره ها مـــــــــــــادر

فكر نميكنم تو اين پست كسي نظر بده كسي كه كنكوري نيس كه از داغ ّ دل ما كنكوري ها كه خبرررررررر نداره كه نظر بده كنكوري هاهم كه مثل من بي كار نيستن الان نشستن سر مشقاشون، آن مرد آمد(تيك عاشقي بود) و تمرين ميكنن

نه امروزم انگار (به قول منصور) چيني ، كم حرف نزدم

كنكوري هاششششششششش نظربدن

| #| نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385 توسط ؟  |   |  ارسال به دوستان

 

 
تنها

چرا گرفته دلت؟

        مثل اينكه تنهايي...

                چقدرهم تنها...

                      خيال ميكنم دچار آن رگ پنهاني رنگها هستي

                               دچار يعني عاشق...

                                      وفكر كن كه چه تنهاست اگر ماهي كوچك دچار آبي بيكران باشد

                                             آه چه فكر نازك تنهايي...

                                                        خوش به حال گياهان كه عاشق نورند

                                                                  ودست منبسط نور روي شانه ي آنهاست

                                                                          دچار بايد بود

                                                                               وگرنه زمزمه ي حيرت ميان دو حرف حرام خواهد شد

| #| نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385 توسط ؟  |   |  ارسال به دوستان

 

 
حرفاي من
درسته كه اين وبلاگ و درست كردم تا درد و دل هام و توش بگم مثل همون صندوقچه ي قديمي ولي دوس ندارم زيادم رمانتيكش كنم فعلا كه غصه هام قلنبه شده الانم دارم يه آهنگ غمگين گوش ميدم شده مزيد برعلت فعلا تا سرحال بيام و شارژ شم بااااااااااااااي

ازكسايي هم كه نظر دادن ممنون

 

| #| نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385 توسط ؟  |   |  ارسال به دوستان

 

 
دل

وقتي رفتي جا گذاشتي دلت و

 

باآرزوهام تنهاگذاشتي دلت و

 

بي خبر به كجا؟كجا جاگذاشتي دلت و؟

 

حالا كه عاشقت شده دل چراتنها گذاشتي دلت و؟

 

 

 

| #| نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385 توسط ؟  |   |  ارسال به دوستان

 

 
عشق

عشق آمدني است نه آموختني

 

| #| نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385 توسط ؟  |   |  ارسال به دوستان

 

 
دل بیچاره ی من

وقتي كه دلم ميگيره ، وقتي كسي نيس كه به حرفاي دلم گوش كنه ، وقتي كسي نيس رو زخماي دلم مرهم بذاره

غمهاي خودم و برميدارم و ميرم تو انبار دلم و همه شونو ميذارم تو همون صندوقچه ي قديميمی

ولي اين ديگه آخريش بود

آره صندوقچه ي دلم پر شده بود

بايد يه راهي پيدا ميكردم

رفتم كنار پنجره و روبه آسمون كردم يه ستاره ي خيلي قشنگ ديدم كه داشت به من نگاه ميكرد

ازاون شب اون ستاره شد همدم تنهايي و غصه هاي من

هرشب باهاش حرف ميزدم، درد دل ميكردم ،غصه هام و ميگفتم ، يه شاهد برا اشكام پيدا شده بود و من خوشحال بودم

تا اينكه ديدم نور اون ستاره هرشب كم كمتر ميشه

تازه فهميدم كه

اون صندوقچه چي ميكشيد از حرفاي من

 

 

 

| #| نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385 توسط ؟  |   |  ارسال به دوستان

 

 
بدتر شد

هر چه كردم نشوم از تو جدا بدتر شد

 

از دل ما نرود مهرووفا بدتر شد

 

مثلا خواستم اينبار موقر باشم

 

به جاي تو بگويم كه شما بدتر شد

 

اين متانت به دل سنگ تو تاثير نكرد

 

بلكه برعكس فقط رابطه ها بدتر شد

 

آسمان وقت قرار من و تو ابري بود

 

تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد

 

چاره دارو و دوا نيست كه حال بد من

 

بي تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد

 

روي فرش دل من جوهري از عشق تو ريخت

 

آمدم پاك كنم عشق تو را بدتر شد

 

 

 

 

| #| نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385 توسط ؟  |   |  ارسال به دوستان

 

 


This Template Designed By  Ghaleb sazan
All Rights Reserved

JavaScript Codes